شهادت سکوت نیست ، فریاد است تا کلمه حق را به گوش همه خفتگان برساند .شهادت جان دادن و مردن نیست ، جان یافتن و تولد دوباره است .شهادت رفتن و مردن نیست بلکه جاودانه ماندن است شهادت مرگ نیست که همانا رسالت و پیام است شهادت انعامی از طرف خداوند تبارک و تعالی به بندگانی که خالصانه در راه او جهاد کرده و علاوه بر اجر و مزد سزاوار مقام متعالی شهادت شده اند. سردار شهید سیّد جعفرمنصوری
X
تبلیغات
زولا

سردارگمنام گیلانی

شهید سیّد جعفر(منصور) منصوری

شنبه 29 آذر 1393 ساعت 01:34

شهید سرلشکر سیّدموسی نامجو

شهید سرلشکر سیّدموسی نامجو

زندگی نامه

کسانی که به شهرهای ساحلی سفر کرده و آنها را از نزدیک دیده اند می دانند که امواج دریا سمفونی حیات می نوازد و این موسیقی روح نواز صدای پای زندگی را در کوهها و جنگلها می پراکند.

بندر انزلی، یکی از شهرهای ساحلی کشور، حال و هوای دریایی دارد و از آنجا که شرایط اقلیمی در زندگی فردی انسان تأثیر مستقیم دارد اصولا افرادی که در کنار دریا زندگی می کنند دل دریایی دارند و خروش و غرور و پاکی دریا در آیینه دل آنها جلوه گر است.

یکی از این دریا صفتان، سرتیپ شهید سید موسی نامجوی است. او در 26 آذر ماه 1317 ه‍ ش در خانواده ای متدین و از تبار ولایت در بندر انزلی به دنیا آمد. زنده نگهداشتن نام پدر بزرگوش که فردی معتقد و متعهد و معتمد اهالی روستای کلویر بود یکی از دلایل انتخاب این نام زیبا برای این نوزاد بود. معمولا در خانواده ای مذهبی، ‌کودکان را از ابتدا با نام خدا و ائمه اطهار (ع) آشنا می کنند. سید موسی نیز توسط افراد خانواده با این اسامی مقدس به سرعت آشنا شد ‌و نشان داد که دارای هوش و ذکاوت سرشاری است. پدر سید موسی که فردی مذهبی و معتقد بود سعی داشت از همان ابتدا او را با مبانی مذهبی آشنا نماید، ‌و لذا او را از همان کودکی با خود به مسجد محل می برد. این حرکت آن چنان در سید موسی تأثیر گذاشت که او در پنج سالگی مکبّر همان مسجد شد.

در همان ایام، خواهر سید موسی در مدرسه ثبت نام نمود و سید موسی با تمنای کودکانه از خانواده اش خواست که او را نیز به مدرسه بفرستد. خانواده سید موسی می دانستند که قوانین آن روز اجازه نمی دهد که کودکان کمتر از هفت سال در مدرسه ثبت نام کنند ولی اصرار صادقانه سید موسی آنها را بر آن داشت که با مسئولین مدرسه وارد مذاکره شده رضایت آنها را برای حضور سید موسی در کلاس به صورت مستمع آزاد جلب نمایند. این پیشنهاد مورد قبول مسئولین مدرسه قرار گرفت و سید موسی به همراه خواهر، وارد کلاس شد. سید موسی در مدت کمی به مسئولین مدرسه نشان داد که دارای هوش سرشاری است و آمادگی فراگیری دروس را دارد. مسئولین مدرسه پیشنهاد پذیرش رسمی او را به آموزش و پرورش دادند و آموزش و پرورش پس از امتحان سید موسی، ‌او را به عنوان شاگرد رسمی کلاس پذیرفت. در پایان همان سال تحصیلی، ‌در میان شگفتی دیگران سید موسی شاگرد اول کلاس شد و کارنامه قبولی گرفت.

آن وقتها مدارس ابتدایی تا کلاس ششم بود و دانش آموزان ملزم بودند که شش کلاس دوره دبستان را به پایان برده و سپس راهی دوره اول دبیرستان (دوره راهنمایی فعلی) بشوند. موسی نیز با نمرات بسیار خوب، ‌دوره دبستان را تمام کرد و وارد دوره دبیرستان گردید.

در زندگی انسان گاهی اتفاقاتی رخ می دهد که سرنوشت او را عوض می کند. این اتفاقات گاهی به نفع و گاهی به ضرر انسان تمام می شود. ولی انسانهایی هستند که از هر حادثه ای برای پیشبرد اهداف خود بهره می جویند و حوادث را مطیع مقاصد خود می کنند. سید موسی نیز از افرادی بود که مشمول یک حادثه ناگوار گردید. پدرش دچار یک سانحه رانندگی شد و خانواده اش هرچه داشتند برای بهبود او خرج کردند و سرمایه پدری کاملا از بین رفت. سید موسی تمام توان خود را صرف پرستاری از پدر نمود تا وضعیت جسمانی او بهبود یافت و چون دیگر سرمایه ای برای کار نمانده بود مجبور شد برای پیدا کردن کار به تهران برود. سید موسی در غیاب پدر برای تأمین مخارج زندگی خانواده با چند باغدار وارد مذاکرده شد و مرکبات آنها را خریداری می کرد و در بازار به فروش می رسانید و به این ترتیب مخارج زندگی خانواده را به مدت دو سال تأمین می کرد. او طوری عمل کرد که حتی نزدیکترین افراد فامیل متوجه کمبود مالی در خانواده آنها نشوند.

پس از دو سال، ‌یکی دیگر از معضلاتی که سید موسی در غیاب پدر با آن دست به گریبان بود تأمین هزینه تحصیل خواهرانش بود. سرانجام پس از دو سال پدرش در اداره مخابرات استخدام شد و سید موسی و اعضای خانواده آنها به تهران رفتند. سید موسی که دو سال بار سنگین اداره خانواده را بر عهده داشت با انتقال به تهران احساس سبکی نمود. سید موسی با شروع مجدد زندگی در کنار پدر، ‌تصمیم گرفت ‌وارد مدرسه نظام شود و این فکر خود را با پدر در میان گذاشت. پدرش نیز پس از کسب اجازه از یکی از روحانیون و بررسی جوانب کار، نظر موافق داد و سید موسی با عزمی راسخ به سوی مدرسه نظام روان شد.

  

سرتیپ 2 سید رحیم حسینی چنین میگوید: «‌در سال 1334 من مسئول ثبت نام مدرسه نظام بودم. یک روز دیدم جوانی با چهره پاک و ساده وارد دفتر شد و پس از سلام و احوال پرسی اعلام نمود که برای ثبت نام آمده است. من مدارک او را گرفتم و متوجه شدم که برگ عدم سوء‌ پیشینه و معاینه ندارد. لذا با توجه به این که آخرین روزهای ثبت نام بود به او گفتم هرچه سریعتر به انزلی برود و عدم سوء پیشینه بگیرد و یک برگ معاینه پزشکی هم به او دادم که پس از گرفتن سوء پیشینه به بیمارستان رفته و آن را پرکند. پس از چند روز که مهلت ثبت نام و معاینه تمام شده بود دیدم آن جوان آمد و از من خواست که مدارکش را پس بدهم. علت را پرسیدم و او با کمال سادگی گفت: "‌مرا معاینه نکردند و گفتند برو مدارکت را بگیر و برو". من با دیدن چهره پاک این جوان و با آگاهی از این که می توانم مشکل استخدامی او را برطرف کنم، در برگ معاینه دیگری سلامتی اش را تایید کردم و بلافاصله او را به مدرسه نظام معرفی نمودم و ایشان راهی مدرسه نظام شد. این جوان پاک و بی آلایش، کسی جز شهید سید موسی نامجوی نبود».

سید موسی با ورود به مدرسه نظام، ‌آن جا را با دیدگاههای شخصی خود ارزیابی نمود. او فردی بود که سمفونی دریا همیشه در گوشش و کوههای سر به فلک کشیده مغلوب پاهایش بود. او که چون باد سبکبال بود و چون کوه با وقار، ‌در حصاری گرفتار شده بود که فقط از او اطاعت می خواستند. از درون از اجرای انضباط و داشتن مقررات ناراضی نبود و آنها را از اصول پیشرفت در کارها می دانست، ‌ولی آن قوانین خشک و بی روح را مفید نمی دانست. دیدگاههای او ملهم از اسلام و پرتو آزادی و آزادگی بود، ولی آن جا حصار در حصاری بود که عنان تفکر را هم از او می گرفت. او مدتها در مورد رها شدن یا ادامه تحصیل در مدرسه نظام فکر کرد و حتی یک سال از تحصیلاتش را فدای این بازنگری نمود و در نهایت به این نتیجه رسید که اگر این مرکز دارای قوانین صحیح و اسلامی باشد می تواند کانون آموزشی مفید و ارزشمندی برای کشور باشد و با خود عهد بست که اولا سختی های آن را تحمل نماید و ثانیاً آن قدر تلاش کند که خود، مسئول این مجموعه شده و برای آن قانون جدیدی با ضوابط اسلامی و انسانی بنویسد.

او با این تفکر عالی با شوق و ذوق زیاد درس خواند و در سال 1337 به عنوان یکی از بهترین شاگردان نظام دیپلم ریاضی گرفت و وارد دانشگاه افسری شد. سید موسی جوان رشید و رعنایی شده و دارای توانمندیهای زیادی بود. او برای آنکه از انرژی خود در راهی صحیح استفاده کند شروع به تحقیق و مطالعه در امور سیاسی و علمی نمود و همچنین زبانهای انگلیسی و فرانسه را به خوبی فرا گرفت. او گاهی برای پر کدن اوقات بیکاری خود به سوارکاری می پرداخت و در این رشته مهارت خاصی به دست آورد. او با این کار ضمن تقویت روح و جسم، خود را برای اجرای آرزوهای بزرگتر آماده ساخت. سید موسی در پایان هر هفته با شرکت در مراسم عزاداری امام حسین (ع) که توسط همشهریان دایر میشد اشکی به یاد آقا امام حسین (ع) می ریخت و با یاد و نام این آزاد مرد بزرگ تاریخ بشریت، نهال آزادگی را در دل می پروراند.

گذراندن دوره دانشکده افسری گرچه خیلی سخت بود ولی همه ابعاد نظامی را به سید موسی یاد می داد. او آرزو داشت قوانین دانشکده افسری را با مبانی اسلامی تلفیق نموده و محیطی سالم بوجود آورد و به این دلیل با بعضی از دوستان نزدیکش در مورد نحوه آموزش و خط فکری خود صحبتهایی می کرد و آنها را با دیدگاههای اسلامی و اخلاقی خود آشنا می ساخت. او با این آرزوها درس می خواند و همیشه یکی از بهترینهای دانشکده بود. سید موسی شخص بی طرفی نبود و چون می دانست به تنهایی نمی تواند کاری بکند لذا در بین دوستان همدوره اش دنبال افراد معتقد و نمازخوان می گشت و با این کار یک طیف مذهبی به وجود آورد.

او مراحل موفقیت را یکی پس از دیگری طی می کرد و به هر چیز اراده می کرد می رسید. در اواخر دوره دانشجویی با علم به این که دانشجویان برجسته به عنوان مدرس و استاد در دانشکده خواهند ماند بر تلاش خود افزود. پایان دوره دانشکده افسری در سال 1340 و نیل به درجه ستوان دومی همراه با انتخاب او برای هیأت علمی دانشکده بود. او در این مرحله به یکی دیگر از خواسته های خود که ماندن در دانشکده بود رسید.

سید موسی خیلی زود به عنوان استاد نقشه خوانی به تدریس پرداخت و در مدت کمی صفات ویژه و بارز خود را نمایان ساخت. او همیشه درس را با نام خدا آغاز می کرد و در بین سخنان از فرمایشات مولی علی (ع) استفاده می نمود. دانشجویان به سید موسی ارادت خاصی داشتند و چون کلاس نقشه خوانی دارای چند استاد بود، ‌اکثر دانشجویان تمایل داشتند از محضر ایشان استفاده کنند.

دکتر گذشتی در این باره می گوید: «من وقتی وارد هیأت علمی دانشکده افسری شدم، ‌از همان روزهای اول شخصیت شهید نامجوی از جهات مختلف توجه مرا جلب کرد. او فردی معتقد، ‌مخلص، ‌متعهد، ‌و متقی بود و طبیعتاً کسی که این همه خصوصیات والا داشته باشد ممتاز و نمونه است و سید موسی نیز به خاطر این ویژگیها مورد احترام همه همکاران بود. متانت، ‌صداقت و انضباط واقعی از ویژگیهای بارز ایشان در برخورد با دوستان، ‌دانشجویان و حتی مسئولین بلند پایه بود. شهید نامجوی ضمن تدریس نقشه خوانی، ‌به اقتضای وظیفه و مسئولیت خود در مورد دانشجویان سعی در تکوین شخصیتی آنان داشت به طوری که با رفتار و کردار انسانی خود در رشد تحکیم مبانی اخلاقی و شخصیتی عده زیادی از دانشجویان مؤثر بود ‌و با آنکه خود یکی از اساتید اخلاق بود علاقه وافری به فراگیری و تکمیل دروس دینی ـ ‌اخلاقی داشت. ‌سید موسی با آنکه خودش یک استاد مسلّم بود ولی برای تکامل خود احساس احتیاج به راهنما و استاد می کرد که به قول معروف، او را تا خدا بالا ببرد».

در این ایام اتفاق دیگر در زندگی او روی داد. خواهرش در مورد این اتفاق چنین می  گوید: «پدرم مسئول تعمیر خط مخابرات منطقه قلهک بود. یک روز به او اطلاع می دهند که تلفن فردی به نام آقای روغنی اشکال پیدا کرده است. پدرم برای تعمیر خط آنها به منزل آن آقا می رود و در آنجا به امام (ره) که مرجع تقلید خودش نیز بود روبرو می شود. او پس از این ماجرا هرچند روز یکبار به زیارت امام (ره) می رفت و هربار که برمی گشت از زندگی او برای ما تعریف می کرد و عشق و علاقه درونی خود را به امام (ره) به ما منتقل می کرد. این تعریفها در دل و جان ما همه آنچنان تأثیر گذاشت که موسی جان از پدر خواست که او را نیز به ملاقات امام (ره) ببرد. پدرم به خاطر آن که موسی جان نظامی بود در حضور ما حرفی نزد، ‌ولی یک روز به بهانه این که می خواهند با هم به زیارت حضرت عبدالعظیم بروند از منزل خارج شدند. آن روز غروب که ما هم برای کاری به قلهک رفته بودیم پدر و موسی جان را در قلهک دیدیم و وقتی از آنها پرسیدم که شما چرا به زیارت عبدالعظیم نرفتید موسی جان طاقت نیاورد و با شوق و ذوق زیاد شروع به تعریف از امام (ره) نمود و معلوم شد که آنها به زیارت امام (ره) رفته بودند. از آن به بعد موسی جان هر از چند گاهی به زیارت امام (ره) می رفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی به جای گذاشت. گویی روح تازه ای در کالبد موسی جان دمیده شده است. او بیش از پیش به آموزش مسائل دینی پرداخت. دیگر همیشه با وضو بود و هفته ای چند روز روزه می گرفت».

پس از چندی با آنکه امام (ره) به ترکیه تبعید شدند ولی تحول فکری سید موسی پابرجا ماند و او توانست در بعضی از دوستان نزدیکش نیز تحول ایجاد کند؛ به طوری که از دوستان خود می خواست که در اجرای فرائض دینی بیش از پیش بکوشند و نیز سایر دوستانشان را ارشاد و راهنمایی کنند. سید موسی بجز فعالیت در گروه مخفی، هر روز علاقه اش به مرحوم ناصر رحیمی بیشتر می شد. ناصر رحیمی یکی از استثنائات تاریخ ارتش ایران است. او فردی بود با اعتقاد و ایمان راسخ؛ با قرآن و نهج البلاغه آشنایی کامل داشت و دارای لفظی گیرا و دلنشین بود و با انقلابیون خارج از ارتش ارتباط تنگاتنگی داشت. سید موسی به مرور شیفته ایشان شد.

عشق و علاقه سید موسی به مرحوم ناصر رحیمی آن قدر زیاد بود که سرتیپ علیرضا رحیمی در این مورد می گفت: «کاری که شمس با مولوی کرد ناصر رحیمی با سید موسی نامجوی کرد و قطب اعتقادی او شد».

این مطلب آن قدر بجا بود که بعدها در بین دوستان سید موسی ضرب المثل شد و بارها و بارها خود سید موسی به این مهم اعتراف نمود. ناصر رحیمی نیز چون خلوص و پاکی سید موسی را دید بیشتر وقت خود را صرف آموزش سید موسی نمود و او را آنچنان تعلیم داد که سید موسی در مدت کمی طلبه ای تمام عیار گردید. سید موسی در کنار فعالیت اداری، ‌از افراد خانواده خود نیز غافل نبود و جوانان فامیل را با اهدای کتابهای دینی و سیاسی و شرکت دادن در جلسات مذهبی ارشاد می نمود و با کمک پدرش کانون خانواده را آکنده از مهر الهی می کرد.

سید موسی ظرافت و تیزبینی خاصی داشت و با دقت، همه دانشجویان را زیر نظر داشت و به شناسایی افراد معتقد و مؤمن می پرداخت. تیمسار کرمی یکی از دوستان نزدیکش در این باره می گوید: «‌یک بار شهید اقارب پرست در جلو چادرش (در اردوگاه اقدسیه) نماز می خواند که ستوان نامجوی به او نزدیک شد و اسم او را از روی اتیکت نوشت و رفت. ما که ستوان نامجوی را می شناختیم و می دانستیم از استادانی هست که در موقع شروع کلاس، بسم الله الرحمن الرحیم می گوید از این کار او تعجب کردیم؛ ‌مدتی بعد وقتی پایمان به مجالس مذهبی ستوان نامجوی رسید از وی سؤال کردم که "‌چرا آن روز اسم اقارب پرست را نوشتی؟" لبخندی زد و دفترش را باز کرد و گفت: "‌ما به افراد نماز خوان ارادت داریم و هر کاری بتوانیم برای آنها انجام می دهیم". بعدها فهمیدم که ستوان نامجوی در داخل دانشکده با عده ای از دست اندرکاران اجرایی پادگان سر و سرّی دارد و توسط آنها امتیازاتی برای افراد نمازخوان که تعدادشان نیز زیاد بود می گیرد».

سید موسی از هر کس به اندازه توانایی اش استفاده می نمود و آنها را در فراگیری قرآن و نهج البلاغه و احکام یاری می داد. یکی از همرزمانش در این مورد می گوید: «وقتی شهید نامجوی را برای اولین بار دیدم یادم می آید که ایشان مرا به نزدیک خود فرا خواند و برای امتحان از من چند سؤال مذهبی نمود. من خوشبختانه همه سؤالات ایشان را جواب دادم و ایشان با خوشرویی مرا پذیرفتند و شروع به سخنرانی کردند. سخنرانی ایشان عموما خیلی طولانی بود و فقط در مورد مسائل مذهبی و نظامی برای نظامیان ایراد می شد».

با تقویت بنیه مذهبی دانشجویان دانشکده افسری، ‌علاقه مندی آنان به برگزاری مراسم نماز جماعت و متعاقب آن برپایی و تأسیس محلی به نام نمازخانه نیز بیشتر می شد اما هنوز نمی دانستند از کجا شروع کنند که در اینجا آیه شریفه «‌والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» ‌مصداق پیدا کرد و فرمانده دانشکده افسری عوض شد و فردی به نام تیمسار ایروانلو فرمانده دانشکده شد. اولین سخنرانی فرمانده جدید دانشکده که با جمله زیبای بسم الله الرحمن الرحیم آغاز شد فرصت خوبی برای درخواست تأسیس محلی به نام نمازخانه است. سرتیپ فرمانده وقت دانشکده هم که خود نمازخوان بود یکی از سالنها را در اختیار آنها قرارداد (توسط ستوان یدالله پناهی و چند نفر دیگر) و دانشجویان آن را مرتب کردند و برای آنجا زیلو خریدند و نمازخانه افتتاح شد.

سرتیپ 2 همایونی نسب در این مورد می گوید: «آن نمازخانه مرکز تجمع دانشجویان مذهبی شد و حتی دانشجویانی که به صورت فرادا نماز می خواندند به این محل آمده و در نماز جماعت شرکت می کردند و شوکت اسلام را در آنجا به تصویر می کشیدند».

نماز جماعت نشان شوکت ایمان بود. سید موسی که بیش از هرچیز به نماز جماعت اهمیت می داد با دیدن عظمت کار دانشجویان، ‌با خوشحالی قلبی، ‌نمازخانه را به مرکز آگاهی دادن به دانشجویان تبدیل کرد و با کمک سایر نظامیان مذهبی در آن جا شروع به برگزاری مراسم مذهبی از جمله دعای کمیل، ‌دعای ندبه و دعای توسل و ... کرد. هر از چند گاهی صوت زیبای افرادی چون اقارب پرست و متحدین در فضای دانشکده طنین انداز می شد.

سید موسی طرحی ارائه داد و با تأیید دوستان، بر اساس آن طرح از دانشجویان مذهبی ماهیانه مبالغی جمع آوری و به خانواده های بی سرپرست شهدای پانزده خرداد کمک می شد. در این مورد خیلی زود فهرست نام خانواده های بی سرپرست شهدای پانزده خرداد که دولت وقت به هیچ وجه به آنها کمکی نمی کرد تهیه شد و در اختیار سید موسی قرار گرفت. سید موسی خیلی زود افرادش را سازماندهی کرد و شروع به کمک به آن خانواه ها نمود.

تیمسار کرمی یکی از دانشجویان آن زمان در این رابطه می گوید: «‌من مسئول خانواده ای شدم که دارای 6 فرزند بزرگ آنها یک دختر 16 ساله و فرزند کوچک آنها پسر بچه 2 ساله ای بود. من مرتب به خانه آنها میرفتم و نیازمندیهای مالی وغیر مالی آنها رابر آورده میکردم. یکروز یکی از همسایه های جلوی مراگرفت و نسبت به تردد من به آن خانواده اعتراض کرد. او گفت که در این خانه دختر دم بخت است و صحیح نیست شما به آنجا بروید. این مساله را من در جلسه ای به عرض نامجوی واقارب پرست رساندم و پس از بحث و بررسی زیاد آنها پیشنهاد کردند که من در صورت تمایل با آن دختر ازداوج کنم. من با توجه به شناختی که به آن خانواده داشتم این موضوع را پذیرفتم و موضوع را با عمه آن خانواده در میان گذاشتم و او مقدمات کار را فراهم کرد و در یک مراسم ساده با هم عروسی کردیم. آن دختر 16 ساله اکنون همسر بنده هستند و پسر کوچک 2 ساله پس از آن که جوان رشید و رعنایی شد، در عملیات کربلای5 به شهادت رسید و فرزندانی از آن شهید والامقام به یادگار مانده است».

سید موسی با کمک دانشجویان و سایر همرزمانش نمازخانه را تبدیل به یک کتابخانه فعال کرد و از بقیه پولها مقدار زیادی کتب مذهبی و حتی سیاسی وارد نمازخانه کرد. حالا نمازخانه از انحصار دانشجویان خارج شده و با همکاری ناصر رحیمی و دیگران یک مرکز بزرگ مذهبی ـ‌ فرهنگی شکل می گیرد. سید موسی با توجه به این که در خارج از دانشکده نیز تدریس می کرد، ارتباط وسیعی با دانشجویان مذهبی غیر ارتشی برقرار نمود و میدان مبارزات خود را وسیعتر کرد.

او در این ایام توسط دکتر جاسبی با شهید آلاد پوش، ‌شهید باکری، ‌شهید دبیران و خیلی از دانشجویان مبارز دیگر ارتباط برقرار نمود. از طرفی با ارتباط دادن جوانان با حسینیه ارشاد و بعضی از بزرگان مذهبی، ‌آنها را نیز هماهنگ با دانشجویان رشد می داد و در بالا بردن سطح دینی و علمی آنان می کوشید. سرتیپ دادبین در این رابطه می گوید: «‌نامجوی استاد کلاس ما بود. کلاسهای او نیز بسیار پربار و با ارزش بود. او می خواست دانشجویان را به سمت دین سوق بدهد و نسبت با مسائل رژیم شاه خیلی ظریف تذکراتی می داد. او ضمن تدریس درس تخصصی خود، ‌در لابلای صحبتها مطالب مذهبی را می گفت. من با جان و دل به فرمایشات ایشان گوش می دادم و گاهی نیز از وی سؤالهایی می کردم. یک روز ایشان از من دعوت کرد تا در جلسه ای در خارج از دانشکده شرکت کنم و من با کمال میل پذیرفتم. وقتی وارد جلسه مذکور (منزل مرحوم ناصر رحیمی) شدم تعدادی از دانشجویان سال 2 و 3 نیز آنجا حضور داشتند و محور بحث، آیات قرآنی و تفسیر آنها بود. گاهی نیز اشاره ای به ضد دین بودن حکومت شاه می شد و من از مطالب طرح شده در آن جلسات بهرمند می شدم».

فکر تشکیل خانواده و پیوستن به سنت پاک رسول الله در ذهن سید موسی رشد می کند. شرایط لازم که باید در همسرش وجود داشته باشد (حفظ حجاب و انجام فرائض دینی) برای سید موسی یک اصل مهم برای ازدواج وی با دختر مورد علاقه اش می شود. تا این که خانم افسانه طلوعی که واجد همه شرایط بود در سرنوشت سید موسی قرار می گیرد و مقدمات یک ازدواج ساده برای دو جوان در سال 1349 فراهم می شود.

خواهرش در مورد اتفاقی که در عروسی سید موسی افتاد می گوید: «عروسی برادرم در منزل ما با رعایت اصول کافی برگزار شد. در طبقه اول مردان و در طبقه دوم زنان پذیرایی می شدند. وقتی عروس را با یک خودرو کرایه به منزل آوردیم متوجه شدیم که کیف محتوای طلا و سایر وسائل عروسی در ماشین کرایه جا مانده است. موضوع را به موسی جان گفتیم و او با کمال خونسردی از ما خواست که مراسم را به صورت عادی دنبال کنیم. در پایان مراسم راننده سواری منزل ما را پیدا کرده و وسائل جا مانده را عودت داد و گفت: "‌اگر کیک تولد پسرم در صندوق عقب ماشین نبود به این زودی متوجه وسائل شما نمی شدم". ما هم با دادن هدیه ای از او تشکر کردیم. مطلب دیگری که متوجه آن شدیم حضور شهید بهشتی در مراسم عروسی بود. من برای انجام کاری به طبقه پایین که مخصوص مهمانان مرد بود رفتم و دیدم برادرم با یک روحانی صحبت می کند و از برادرم پرسیدم "ایشان کی هستند؟" که برادرم در جواب گفت: "‌ایشان آقای بهشتی هستند". من آن روز خیلی با ایشان آشنا نبودم ولی بعدها فهمیدم که یکی از روحانیون مبارز و با سواد کشور می باشند».

در دانشکده افسری همه گونه امکانات فرهنگی و رفاهی از جمله نمایش فیلم سینمایی و اجرای موسیقی فراهم بود. پخش فیلم سینمایی یا اجرای موسیقی بعضی وقتها با برنامه نمازخانه همزمان می شد و عده ای از دانشجویان به جای شرکت در آن مراسم به نمازخانه می آمدند و در دعای کمیل و… شرکت می کردند. شهید علی اکبر هاشمی نژاد از کسانی بود که به عنوان ارشد دانشجویان، ‌آنها را به خط میکرد و برای شرکت درمراسم نمازخانه به آنجا می‌آمد. تمام تلاش سید موسی بر این بود که نمازخانه فعال بماند و او بتواند ارشاد و راهنمایی دانشجویان را ادامه بدهد. خودش نیز در قبال هر حرکتی در دانشکده سعی می کرد طرحی بریزد و حرکتی انجام بدهد. در این حال خبر بازدید شاه از دانشکده افسری به گوش موسی رسید و او طرحی برای ترور شاه ارائه کرد.

یکی از امرای ارتش که در آن موقع دانشجو بود می گوید: «ما هر روز روی تختها یا اماکن عمومی تعدادی اعلامیه ضد رژیم پیدا می کردیم. در دل به شجاعت عاملین پخش این اعلامیه ها آفرین می گفتیم. پس از مدتی خودم تصمیم گرفتم در این کار سهیم باشم و به دنبال منبع اعلامیه ها گشتم. آن وقتها چون من دانشجوی بورسیه ای بودم و در دانشگاه تحصیل می کردم با توجه به حرکتهای ضد رژیمی شهید آیت به سراغ او رفتم و از او خواستم که تعدادی اعلامیه به من بدهد. شهید آیت با آن که مرا می شناخت چند روز مرا معطل کرد و بعد از آن تعدادی اعلامیه به من داد و از من خواست که با دقت آنها را در آسایشگاه پخش کنم. پس از انتظار زیاد، شبی که نگهبان آسایشگاه بودم، فرصت را از هر نظر مغتنم داشته و اعلامیه ها را در سطح آسایشگاه پخش کردم. در حین پخش اعلامیه ها ناگهان صدای پایی شنیدم و وقتی به طرف صدا برگشتم افسر نگهبان را در مقابل خود دیدم. او اعلامیه را در دست من دید و آنها را از من گرفت و رفت. در آن لحظات تلخ تنها چیزی که جلوی چشمم مجسم می شد این بود که فرا مرا ضد اطلاعات احضار خواهد کرد و به غیر از آن که مرا از دانشکده اخراج خواهد نمود برای مدت طولانی به زندان خواهد فرستاد. آن شب با پریشانی تمام جوابهایی که احتمال می دادم مناسب خواهد بود آماده نمودم و منتظر فردا شدم. فردا خبری نشد ولی هنوز نگران این مسأله بودم، ‌تا این که سه روز بعد افسر نگهبان که همان ستوان نامجوی بود و من اسمش را در این چند روز یاد گرفته بودم به سراغ من آمد و پس از آن که مرا مدتی نصیحت کرد از من خواست که روز پنج شنبه در یک جلسه مذهبی که احتمالا در منزل مرحوم ناصر رحیمی بود شرکت کنم و با این دعوت نامجوی مطمئن شدم که مسأله اعلامیه منتفی شده است».

سید موسی با آن که اصول حفاظتی را در همه اعمال خود رعایت می نمود ولی به دلیل آن که شخص متشرعی بود فرائض دینی خود را آشکارا انجام می داد. او حتی بعضی وقتها در وقت استراحت درس، وضو می ساخت و نماز می خواند. این مسأله شک عناصر ضد اطلاعات را برانگیخت و این شک آن قدر در آنها قوت گرفت که او را از یک سفر خارج (فرانسه) منع نمودند.

سرهنگ ابتهاج چنین می گوید: «یک بورسیه سفر فرانسه به دانشکده آمد. شهید نامجوی پس از چند نوبت امتحان که در هر نوبت نفر اول شد برای این سفر انتخاب شد. یکی از فرماندهان سعی داشت آجودانش را به این سفر بفرستد و لذا برای اعزام شهید نامجوی هر بار بهانه ای می آورد. سرانجام قرار شد که یک امتحان دیگر بگیرند و نفر اول را برای این سفر اعزام نمایند و خوشبختانه باز هم شهید نامجوی نفر اول شد و باز آن فرمانده دست بردار نبود و بهانه ای آورد مبنی بر این که شخصی که اعزام می شود باید افسر ارشد (حداقل سرگرد) باشد و در آن ایام درجه شهید، سروان بود که همزمان درجه سرگردی او ابلاغ شد و دیگر هیچ بهانه ای برای آن فرمانده نماند. این مأموریت به شهید نامجوی ابلاغ شد و شهید نامجوی که در آن ایام مستأجر بود همه وسائل زندگیش را فروخت تا هم اجاره ندهد و هم مبالغی با خود ببرد که بتواند از عهده مخارج همسر و فرزند دو ساله اش برآید. روز موعود فرا رسید و ما برای بدرقه او و خانواده اش به فرودگاه رفتیم. دقایقی بعد نامجوی با خانواده اش برای سوار شدن به هواپیما از ما دور شدند. من هم فرودگاه را ترک کردم و به منزل آمدم. ساعاتی بعد برای عرض تبریک این سفر موفقیت آمیز او به منزل خواهرش تلفن زدم و با کمال تعجب صدای نامجوی را از آن طرف سیم شنیدم. وقتی با حیرت علت را پرسیدم گفت: "‌دژبان آمد و به من ابلاغ کرد که به پادگان برگردم". نامجوی با آن که از یک سفر مهم بازمانده بود ولی خم به ابرو نیاورد و با آن که وسائل زندگیش را فروخته بود باز به تهیه وسائل پرداخت و این اسطوره مقاومت از فردای آن روز در دانشکده مشغول به کار شد و بدون آن که روحیه اش را از دست بدهد موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس در کشور خودمان شد».

حادثه دیگری در زندگی شهید نامجوی روی داد و آن از دست دادن ناصر رحیمی بود. و این برای نامجوی خیلی سنگین بود؛ چرا که مرحوم رحیمی هم استاد نامجوی و هم محور کلاسهای عقیدتی دانشجویان در داخل و خارج دانشکده بود. با این حال نامجوی پس از تلاش فراوان که برای مراسم ختم و یاد بود استاد نمود تمام هم و غم خود را برای ادامه کلاسها به کار گرفت و خوشبختانه با حضور تیمسار زندیان که استادی کلاسها را به عهده گرفت، کلاسها حالت عادی خود را حفظ کرد. سید موسی به خاطر ارادتی که به ناصر رحیمی داشت اسم اولین فرزندش را «ناصر» نهاد.

اگر امروز از سید موسی نامجوی حرف می زنیم فریاد اسلام طلبی ارتشیانی است که در داخل ارتش شاهنشاهی با اعمال و حرکتهای خود تصویری از اسلام در ارتش کشیدند. نامجوی می خواست که مسلمانی ارتشیان به مردم مسلمان ثابت شود و مردم بدانند پرسنل ارتش فرزندان آنها هستند و ریشه مذهبی دارند. یکی از دوستانش می گوید: «من با نامجوی رفاقتی نزدیک داشتم. شبی در مورد شاه و وضعیت او با من صحبت کرد و در نهایت گفت که اگر می توانستم او را می کشتم. من به او گفتم: "تو تنهایی نمی توانی کاری بکنی" ‌و نامجوی بی پرده گفت: "اگر تصمیم به این کار بگیرم کمکم میکنی؟" گفتم: "با دست خالی که نمی شود کاری کرد" ‌و او گفت: "تو که به عنوان شاگرد اول دارای یک قبضه کلت و 100 عدد فشنگ جنگی هستی. من هم کاری می کنم که همان روز نگهبان باشم" و سرانجام هم قسم شدیم که شاه را ترور کنیم. قرار شد در موقع ورود شاه هر دو هم زمان با هم وقتی که شاه از درب جبهه به سمت میدان صبحگاه می رود به او تیراندازی کنیم. ما در روز موعود غسل شهادت کردیم و منتظر آمدن شاه شدیم. متأسفانه آن روز شاه بر خلاف همیشه از درب جبهه وارد نشد و در نتیجه تصمیم ما عملی نشد. در همین ایام نارضایتی مردم از حکومت علنی شد و مردم علیه ظلم و ستم حکومت به رهبری شاه شروع به راهپیمایی کردند. نامجوی نیز با کمک یاران خود فعالیت ضد رژیم را در داخل دانشکده وسعت داد و شروع به پخش اعلامیه و نوار بین پرسنل دانشکده افسری نمود. یکی از کارهای مهمی که نامجوی در این ایام انجام داد انتشار اعلامیه امام (ره) و تکثیر آن در دانشکده بود. یک روز نامجوی به من اعلامیه ی امام (ره) را داد و از من خواست با توجه به مسئولیتم در قسمت تکثیر و چاپ آموزش، ‌آنها را تکثیر کنم. من مقداری اعلامیه تکثیر کردم و آنها را در بین دانشجویان تقسیم نمودم. چند روز بعد مجددا تعدادی اعلامیه به من داد که آنها را تکثیر و از پادگان خارج نمایم. این جا مشکل زیادتر شد ولی چون می خواستم نقشی در انقلاب داشته باشم آنها را انجام دادم و با تمهیدات زیاد از درب پادگان خارج نمودم. این کار روزهای اول خیلی سخت بود ولی به مرور طریقه خروج آنها را یاد گرفتیم و به راحتی هر روز تعداد کثیری اعلامیه ضد رژیم از درب پایگاه دانشکده افسری خارج می گردید».

سرهنگ کتیبه در این مورد می گوید: «فعالیت شهید نامجوی فقط منحصر به داخل دانشکده نمی شد بلکه در سطح وسیعتری بود. نامجوی در تهران نیز خودش رشته کارها را به دست گرفته و با بعضی از سران ارتش (علی رغم خطرات احتمالی آن) در تماس بود. یکی از یاران او می گوید: "یک بار من شهید نامجوی را در یگان خود دیدم. از او پرسیدم این جا چه میکنی؟ گفت: ‌آمدم با سرلشکر فلاحی صحبت کنم و او را که دارای خانواده‌ای مذهبی و پای بند به ارزشهای اسلامی است، ‌دعوت به همکاری جهت ضربه زدن به رژیم طاغوت بنمایم. نامجوی در این مرحله چند کار انجام می داد. ابتدا به عنوان یک فرد عادی در راهپیماییها شرکت می کرد و دین خود را ادا می نمود. سپس به عنوان یک عضو معتبر اهل منزل و فامیل خود را برای مبارزه با شاه بسیج می کرد».

خواهر زاده اش در این مورد می گوید: «‌یک روز دایی، ما را برای شرکت در راهپیمایی سوار فولکس خود کرد و با هم به طرف دانشگاه حرکت کردیم. آن روز چون دیر شده بود دایی لباس نظامی اش را عوض نکرد. در یکی از خیابانهای مسیر، دایی با دیدن این بچه ها آن قدر ذوق زده شد که از ماشین پیاده شد و به طرف آنها رفت. بچه ها با دیدن دایی با لباس نظامی ترسیدند و دایی وقتی متوجه ترس بچه ها شد، ‌مشتش را گره کرد و مثل همان بچه ها شروع به دادن شعار مرگ بر شاه نمود که بچه ها لحظاتی بعد ترسشان ریخت و دور دایی جمع شدند و با هم شعار مرگ بر شاه سر دادند».

در سال 57 حکومت نظامی و اختناق به اوج خود رسیده بود. مزدوران رژیم همه را زیر نظر داشتند و به همه مشکوک بودند. نامجوی نیز بیش از پیش زیر ذره بین عناصر رژیم قرار داشت و مسئولین ساواک و ضد اطلاعات امور را دقیقا زیر نظر داشتند. ضد اطلاعات برای کنترل بیشتر نامجوی یکی از ساکنین ساختمان سه طبقه ای را که او نیز در آن سکونت داشت و جنب دانشکده افسری بود مأمور مراقبت نامجوی کرده بود و او در ساعات غیر خدمت مراقب رفتار نامجوی بود. آن شخص که در طبقه سوم ساختمان مذکور بود برای آنکه خانواده نامجوی شبها برای هم صدایی در ذکر زیبای الله اکبر به پشت بام نیایند آن را قفل کرده بود. نامجوی برای این کار از ایوان منزل خود استفاده می نمود و شبها به همراه خانواده اش با اجتماع میلیونی مردم در گفتن الله اکبر هم صدا می شد. آن شخص بارها نامجوی را تهدید کرده بود ولی نامجوی به او اعتنایی نداشت. در اواخر سال 57 نامجوی برای آن که از قید و بند اداری و آمار روزانه رهایی یابد تقاضای بازنشستگی نمود که در نهایت مورد قبول مسئولین قرار نگرفت ولی بهانه ای به دست نامجوی داد که خود را از قید و بند آمار روزانه برهاند و پیوند خود را با بخش عظیم ارتش محکمتر کند. از طرفی نامجوی دستگاهی تهیه کرده بود که می توانست با آن ارتباطات ساواک را دریافت کند و به این وسیله از فعل و انفعالات ساواک آگاهی می یافت و بلافاصله خود یا یکی از افراد مطمئن را برای بررسی به آنجا می فرستاد.

نامجوی در ساعاتی که خارج از منزل بود همسرش را مأمور ثبت فعل و انفعالات ساواک کرده بود. همسرش در این مورد می گوید: «بنده از اول صبح پس از آنکه همسرم از منزل خارج می شد مأمور بودم که تمام خبرها و اتفاقات روزمره را از دستگاه ذکر شده بگیرم و به طور مرتب یادداشت نمایم و موقعی که ایشان می آمد به ایشان تحویل می دادم. بسیاری از مقرهای ساواک و ماشینهای گشتی آنها از همین طریق شناسایی شد».

در لحظاتی که روند انقلاب سرعت بیشتری گرفته بود نامجوی سر از پا نمی شناخت و شبانه روز در تلاش بود. او به غیر از همسرش که یار همیشگی او بود از خواهران و خواهر زاده هایش نیز در پیشبرد انقلاب استفاده می نمود و توسط آنها طوری عمل می کرد که نظر دیگران جلب نشود. خواهرش در این مورد می گوید: «یک روز موسی جان سر زده آمد و از من خواست که با هم به انزلی برویم. من اول فکر کردم که اتفاقی افتاده لذا با نگرانی پرسیدم: "موسی جان کسی طوری شده؟" و او با لبخند گفت: "‌نه می خواهم سری به دایی بزنیم." لحظاتی بعد من و دخترم آماده شدیم و با همان فولکس کهنه برادر به طرف انزلی به راه افتادیم. وقتی به قزوین رسیدیم دیر وقت بود. او جلوی مسجدی توقف کرد و در زد. لحظاتی بعد خادم در را باز کرد و برادر با ‌آن لفظ گیرا و جذابش او را راضی کرد که به ما اجازه بدهد داخل مسجد شویم و نماز بخوانیم. بلافاصله ما وارد شدیم و طبق برنامه برادر، ‌اعلامیه هایی که از نجف رسیده بود به در و دیوار مسجد زدیم و از آنجا خارج شدیم. آن روز ماشین برادر پر از اعلامیه و نوار بود که با خود به انزلی می بردیم. در یکی از پاسگاهها، سربازی جلوی ما را گرفت و خواست ماشینش را تفتیش کند. برادر بلافاصله کارت شناسایی خود را در آورد و خود را معرفی نمود. سرباز احترام گذاشت و ما از خطر جستیم».

خواهر زاده اش نیز در مورد فعالیتهای دایی خود چنین می گوید: «ما وظیفه داشتیم هر روز مقداری اعلامیه برداریم و داخل خانه ها بیندازیم. برای این کار دایی طرحی زیبا ریخته بود؛ یعنی برای آنکه مأموران حکومت نظامی به ما مشکوک نشوند دست یکی از بچه های کوچک فامیل را می گرفتیم و خیلی راحت اعلامیه ها را پخش می کردیم. سرعت انقلاب آن قدر زیاد بود که بوی آمدن امام (ره) مشام مردم ایران را پر کرده بود. نامجوی با آن که از مسئولیتهای پشت پرده خود با کسی حرفی نمی زد ولی فعالیتهای ایشان مشهود بود. شهید نامجوی یک روز بعضی از اعضای فامیل را سوار فولکس کرد و با خود به فرودگاه برد. ایشان در مسافتهای مشخصی پیاده می شد و بین تیرهای برق را اندازه می گرفت. این قضیه از جانب ما مبهم بود ولی بعد از پیروزی معلوم شد که ایشان از طرف کمیته استقبال حضرت امام (ره) مأمور بررسی راههایی بود که قرار بود امام (ره) از آن مسیرها بگذرند. سرانجام امام (ره) به وطن آمدند و طلیعه انقلاب چهره نورانی خود را عیان نمود».

در این لحظات هر کدام از پرسنل نظامی لو می رفت مطمئنا اعدام می شد ولی نظامیان متعهد و مسلمان آنقدر در تب عشق امام (ره) و حکومت اسلامی می سوختند که به این مسائل توجهی نداشتند. ناگهان شایعه کودتا شدت گرفت و نامجوی به همراه سایر پرسنل دلسوز و خداجوی ارتش حرکت جدیدی را آغاز کردند. آنها با اعزام شش نفر به حضور امام (ره)، نحوه اجرای کودتا را فاش کردند و امام (ره) پس از شنیدن سخنان آنها فرمودند: «‌من نه قمی هستم نه تهرانی. تا تکلیف انقلاب را روشن کنم جایی نمی روم». آخرین کاری که پرسنل مسلمان ارتش توانستند انجام بدهند در روز 21 بهمن بود. در عصر آن روز مسئولین ارتش توانستند نظامیان را به داخل کلانتریها و پادگانها بکشانند و نگذارند بین مردم و ارتش درگیری ایجاد شود.

سرتیپ حسنی سعدی در این مورد می گوید: «‌کاری که فرماندهان کردند این بود که عرصه را برای مردم خالی کنند و شهر را در اختیار مردم مقتدر قرار دهند تا آنها بتوانند بر مبنای فتوای امام (ره) به خیابانها بریزند. ما آن روز سربازان را به داخل کلانتریها و پادگانها کشاندیم تا تنشی ایجاد نشود. آن روز برای آن که با مردم درگیر نشویم حتی ماشین غذا را که باید از خیابانها رد میشد و به پادگانها می رفت به خیابانها نفرستادیم و بهتر دیدیم که آن شب خودمان و سربازان بدون غذا بمانیم ولی با مردم روبرو نشویم. چرا که در آن لحظات ثابت کردن همسویی ارتش با مردم سخت بود و روبرو شدن ارتش با مردم احتمال درگیری را در پی داشت».

بالأخره در روز 22 بهمن، خورشید انقلاب بر ایران مظلوم تابید و ایران اسلامی از یوغ حکومت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی رها گردید و فصل جدیدی در تاریخ ایران گشوده شد.

 

وصیت نامه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله بل احیا و لکن لا تشعرون. »

وآن کسی را که در راه خدا کشته شده کشته مپندارید لیکن او زنده است و لیکن همه ی شما این حقیقت را در نخواهید یافت.

 با درود وسلام بر امام زمان مهدی موعود و ریشه کن ظلم واستبداد و نایب بر حقّش ابراهیم زمان و رزمندگان اسلام که جان خود را بر کف نهاده و از خانه وآشیانه ودنیا بریده و برای دفاع از میهن و وطن شرف ودین خود بر علیه کافران از خدا بی خبر یورش می برند و به ندا ی هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیّک می گویند اسلام به مجروحین ومعلولین این عزیزانی که با خون خود و با از دست دادن عضوی از بدن خود توانستند پیروزیهایی برای اسلام ومسلمانان به ارمغان آورند وسلام به امّت شهید پرورمخصوصاً خانواده های شهدا این امّتی که با از دست دادن عزیزشان صبر را پیشه می کنند وخم به ابرو نمی آورند بلکه شادمان می شوند که فرزندشان را در راه خدا و دین خدا هدیه می کنند.

ای پدرو ای مادر عزیزم، ای کسانی که سالها در بزرگ کردن و تربیت و تعلیم می کوشیدید و سختی ها را پشت سرگذاشتید ودر برابر مشکلات همچون کوهی استوار نصر وشکیبایی به خرج دادید از مرگ من هیچ ناراحت نباشید و اشک نریزید بلکه افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به جهاد رفته و شهید شده است وهر وقت جنازه ام را در مقابل دیدگانتان قرار دادند باز تکرار می کنم اشک نریزید مگر اشکی که از روی شوق وشادمانی باشد مبادا به سر وسینه ی خود از روی ناراحتی و حسرت بزنید بلکه سر بالا گیرید وافتخار کنید که توانستید امانت خدارا به خوبی باز گردانید .

خواهرم، یک توصیه به تو دارم و آن اینست تو باید درس آزادگی و زندگی کردن را از حضرت زینب کبری و فاطمه(س) یاد بگیری، حجاب رارعایت کن، حجابت را حفظ کن زیرا که حفظ حجاب از خون هر شهیدی ارزشش بیشتر است .

دوستان عزیزم ، تنها خواسته ای که از شما عزیزان دارم این است که تا جای که می توانید وتوانستید بعد از من راهم را ادامه دهید به جبهه ها عزیمت کنید و سلاح بر دست گیرید و بر قلب کافرین گلوله شلّیک کنید و بر آنها یورش ببرید ور یشه کفر واستکبار را از ریشه برکنید و جهان را برای حکومت کردن حضرت مهدی (عج) آماده سازید که خداوند وعدۀ پیروزی به شما داده است.

اشهد انّ لا اله الی الله واشهد انّ محمّد رسول الله و اشهد انّ علـی ولی الله
شهادت فقط نصیب مردان خدای می شود و از شما می خواهم از جانب خداوند برای من طلب آمورزش و بخشش کنید و بدانید خداوند لطفی درحق من کرده و من را در شمار شهدای اسلام به حساب آورد .

از این جهت بر من مگریید وزاری نکنید و اسلام بیش از اینها ارزش دارد و احتیاج به ریختن چنین خونهایی داردچنانچه اسلام از بعد ظهور تا کنون قربانیها داده و خونها به پای آن ریخته شده تا چنین استوار ومحکم به دست تو رسیده و ما باید نگهدار آن باشیم و آن را جهانی نماییم.

پدر ومادرم ناراحت نشوید، وطاقت کنید، با ناراحتی شما وکم طاقتی وکم صبری شما دشمنان خوشحال ودوستان دلسرد می شوند پس صبر پیشه کنید وخداند نیز مدد شما خواهد بود.

بر شهادتها زاری نکنید واز آنها غمگین نشوید، منتها الیه سرنوشت هر فرد مرگ است و هیچ یک از ما از آن رهایی نخواهیم داشت و فردی که شهید می شود تقدیر آن است که دفتر زندگی دنیوی او در آن زمان مقرّر بسته شود و در هر زمان و هر مکانی باشد دار فانی را وداع گوید پس چه بهتر خداوند مرگ مارا زمان راحتی وشهادت در راهش قرار دهد .

 روحش شاد و یادش همواره گرامی.

منبع: سایت شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران

 


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :
      
شیعه آرت پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) سایت توابین 313 سایت جامع فرهنگی و مذهبی شهید آوینی بی نشـــان نصـــر TV پایگاه فرهنگی رایحه پایگاه فرهنگی مذهبی سلم پایگاه جامع فرهنگ ایثارو شهادت پایگاه فرهنگی بشیران منتخبی از دل نوشته های سردار شهید سیّدجعفرمنصوری خدایا من ! اگر گناهکارم دستی پر از نیاز سوی تو دراز کرده ام ، ای خدایا من ! تو بزرگی و من اسیر گناهم و پای بند و گروگان معاصی ام ، خدایا! به گناهانم که می نگرم به فزع می افتم ، به کرم تو می نگرم به طمع می افتم . ای خدای من! چگونه ترا بخوانم در حالی که گناهکار درگاهت هستم و چگونه ترا نخوانم در حالیکه از مهرت که در دلم جایگزین است خبردارم