شهادت سکوت نیست ، فریاد است تا کلمه حق را به گوش همه خفتگان برساند .شهادت جان دادن و مردن نیست ، جان یافتن و تولد دوباره است .شهادت رفتن و مردن نیست بلکه جاودانه ماندن است شهادت مرگ نیست که همانا رسالت و پیام است شهادت انعامی از طرف خداوند تبارک و تعالی به بندگانی که خالصانه در راه او جهاد کرده و علاوه بر اجر و مزد سزاوار مقام متعالی شهادت شده اند. سردار شهید سیّد جعفرمنصوری
X
تبلیغات
رایتل

سردارگمنام گیلانی

شهید سیّد جعفر(منصور) منصوری

پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 00:29

خاطره ای از شهیدسیّد جعفر منصوری به قلم برادرش سیّد جلال

  خاطره ای از شهیدسیّد جعفر منصوری  به قلم برادرش سیّد جلال

شهید سیّدمنصور منصوری (سیّد جعفر) در قالب نیروی داوطلب بسیجی ویژه در سال 1360 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رضوانشهر شد.  پس از چندی به همراه شهید ولی پور باقری و شهید جعفر نجف زاده به  پایگاه کوهستانی سپاه پاسداران   واقع در روستای ییلاقی- اَردِه -  رضوانشهر که برای  مقابله با گروهک تروریستی منافقین ایجاد و سازماندهی شده بود پیوست و در اواخر سال 1361 به عضویت رسمی سپاه درآمد.

من در سال 1361 در حالی که دانش آموز مقطع سوم راهنمایی بودم و کمتر از 15 سال  داشتم  در لبیک به فرمان حضرت امام رحمه الله علیه ، برای دفاع از میهن اسلامی پس از طی یک دوره فشرده آموزش نظامی در پادگان شهید مدنی منجیل  به منطقه عملیاتی مریوان واقع در غرب کشور اعزام شدم ، در نیمه اول سال 1362 و پس از پایان غائله گروهک منافقین در مناطق غرب و شرق استان گیلان ،   نیروهای داوطلب رزمنده به ویژه اعضای رسمی سپاه پاسداران که نقش بسزایی در سرکوب جریان مسلحانه نفاق در خطّه ی شمال داشتند به مناطق عملیاتی جنوب و غرب کشور اعزام  و شهیدسیّد جعفر منصوری در این بین به صورت دواطلبانه ابتداء به ل25 کربلا اختصاص و پس از مدّت کوتاهی  به لشگر 8 نجف اشرف اصفهان منتقل و اینجانب نیز مجدد راهی گردان رزمی ام در لشگر 25 کربلا شدم ، در آن زمان مقر هر دو لشکر در استان خوزستان و حوالی شهر شوشتر بود و ما تقریباً به هم نزدیک بودیم و هر چند وقت یکبار همدیگر را می دیدیم.

  

شهید سیّدجعفر با شجاعت و تبحر متهورانه ای  که در درگیری با گروهک تروریستی منافقین از خود نشان داده بود و نیز نوع سلوک و رفتار عارفانه ای که داشت و علی رغم اینکه به صورت گمنام و بسیجی در لشکر نجف حضور داشت با اندک زمانی توانست توجّه فرماندهان و رزمندگان  لشگر8 نجف اشرف را به خود جلب کند  و همراه با این لشگر در چندین عملیات خط شکن شرکت نماید و در زمره  یکی از فرماندهان زبده قرار گیرد. شهید در طول مدّت حضور در جبهه  چندین بار به صورت سطحی مجروح و هر بار  پس از مداوا از همان بیمارستان مستقیماً راهی جبهه می شد.تا اینکه در عملیات بدر بر اثر  اصابت تیر مستقیم  از ناحیه دست و مچ پا به شدّت مجروح  گردید و از آنجا که چندماه به مرخصی نیامده بود و  پدر و مادر از این بابت  به شدّت نگران و دلواپس بودند  و به صورت مکرر وضعیت شهید را از من جویا می شدند. بنابراین مصمم شد که پس از مرخص شدن از  بیمارستان مستقیماً به گیلان بیاید تا با خانواده دیداری تازه کند.  چون نمی خواست خانواده به ویژه مادرمان از مجروح شدنش نگران شود از بیمارستان نامه ای به من که در لشگر 25 کربلا بودم فرستاد و در آن نامه توضیح داده بود که حتماً مرخصی بگیرم و درموعد مقرر همزمان با مرخصی با ایشان در گیلان باشم  من نیز اینکار را کردم و کمتر از یک روز بعد از رسیدن شهید به منزل به گیلان رسیدم . پس از خوش و بش و مصاحفه ، مشاهده کردم که شهید جوراب دست باف تالشی پوشیده (جورابی که از پشم گوسفند می بافند) ، موضوع توجّه ام را به خود جلب کرد و با حالت تعجب گفتم این چیه پوشیدی ! با لبخندی گفت ؛ همانطور که برایت نوشتم پایم بر اثر اصابت تیر مستقیم مجروح شده و نمی خواهم مادر متوجّه مجروحیتم شود. بعد از اندکی شهید به من اشاره کرد که به اتاقی که مخصوص خودش و دارای یک کتابخانه بزرگ بود برویم ، دیدم شهید جوراب را در آورد و تمام باند پایش پر از خون شده بود،چشمانم پراز اشک شد. خطاب به ایشان گفتم ؛ عزیز برادر تو را چه شده است ؟برادر عزیزتر از جانم با خنده ای بر لب گفت این مجروحیت ها در مقابل جانفشانی شهدای عزیز چیزی نیست. انشاء الله به زودی خوب می شود و فقط راپورت ما رو به مادر نده چون نمی خواهم نگرانی اش را ببینم.

با پافشاری و اصرار فراوان و علی رغم میل باطنی اش نحوه ی مجروح شدنش را به صورت اختصار برایم توضیح داد و گفت ؛ چون لشگر8 نجف اشرف در عملیات اخیر جزء اولین لشکر خط شکن بود ، در قسمتی از منطقه عملیاتی با تک سنگین  دشمن مواجه شدیم  و تانک های دشمن  خیلی به ما نزدیک بودند ، نارنجکی برداشتم، ضامن آنرا کشیدم و نزدیک یکی از تانک های پیشرو دشمن شدم و نارنجک را داخل تانک انداختم و در حالی که داشتم از تانک ها دور می شدم ، تانک دیگری که رویش تیربار نصب شده بود به طرف من تیراندازی کرد و یک تیر به پایم و یکی دیگر به دستم اصابت کرد و نقش زمین شدم چون تانکی که نارنجک داخلش انداخته بودم نزدیک بود ، منفجر شد  و چند ترکش به پشتم اصابت کرد . از شهید خواستم پیراهن را در آورد تا بتوانم پانسمان کهنه را تعویض کنم، وقتی پانسمان را باز کردم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. شهید خطاب به من گفت: برادرم گریه ات برای چیست؟ خودت که در جهبه شهید و مجروح زیاد دیده ای ، گفتم، گریه ام برای خودم است، به این ایثار و استقامتی که داری غبطه می خورم . ازش پرسیدم: تو چگونه با این پای تیر خورده پیش مادر آمدی که متوجه نشده که مجروح شده ای؟ گفت: به خاطر اینکه دل مادر نشکند به سر کوچه که رسیدم ، پوتین پوشیدم، درد داشتم ولی دوست داشتم مادر را که می بینم شاد و خنده رو باشم ، راست راه رفتم و مادر را در آغوش گرفتم، به همین علّت بخیه باز شده و خونریزی کرده که داری می بینی . اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر می شد ، از اتاق بیرون رفتم و در را پشت سرم قفل  کردم تا مبادا کسی ناگهان وارد اتاق شود، کمی آب سرد به صورتم زدم، خدا را صدا زدم که به من توان بدهد تا بتوانم پانسمان تن مجروح شهید را انجام دهم .
وقتی به اتاق باز گشتم دیدم شهید خودش دارد پایش را پانسمان می کند، از او گرفتم، برایش پانسمان کردم، بعداز آن پانسمان های دستش را باز کردم تا کمی هوا بخورد، دقّت که کردم دیدم چندین جای ترکش خورده قدیمی وجود دارد، گفتم برادر! دفعات قبلی را که مجروح شده ای را از ما مخفی کرده ای  با لبخندی دلنشین  گفت از هر عملیات یک یادگاری در بدنم هست که در آن دنیا پیش حضرت فاطمه زهراء (ع) ، شهدای کربلا و شهدای عزیز ایران شرمنده نباشیم.

پانسمان کردن که همراه دردل بود خیلی طول کشید، مادر در اتاق را زد و گفت: شما برادر ها چقدر درد دل دارید، شما مرخصی آمده اید ما شما را ببینیم یا اینکه بروید در اتاق و در را ببندید؟! با عذرخواهی از مادر از اتاق بیرون آمدیم. یک هفته هر روز پانسمان های سیّد شهید را شستشو و تعویض می کردم تا اینکه وقت جدا شدن رسید، ساک ها را بستیم و بعد با خانواده خداحافظی کردیم.چون ل25  به غرب کشور نقل و مکان نموده بود و  ل8 نجف اشرف در جنوب کشور مستقر  بود، راهمان از همدیگر جدا شد. خداحافظی کردیم غافل از اینکه این آخرین دیدارم با شهید خواهد بود.

لشکر نجف اشرف اصفهان یکی از لشکرهای اصلی عمل کننده در عملیات ولفجر 8 محسوب می گردید  و من همواره دلواپس و نگران شهید بودم ، الحمدالله عملیات  با پیروزی رزمندگان همراه بود و شهر سوق الجیشی فاو به دست رزمندگان سرافراز اسلام به تصرف درآمد، بعد از چند روز که خط سر و سامان گرفت، خودم را به لشگر نجف اشرف رساندم ، با پرس و جو  یکی از دوستانش  را یافتم  و از وضعیت شهید پرسیدم ، گفت : فقط مجروح شده و آخرین بار ایشان را  که  دستش را با چفیه ای بسته و به گردن انداخته بود دیدم ، خبر دیگری ندارم، خیالم تا حدودی راحت شد، به بیمارستانی که اعزام شده بود رفتم، با پرس و جویی که کردم در نهایت متوجه شدم که بدون اینکه ترخیص شود، بیمارستان را ترک کرده و راهی جبهه شده است متأسفانه چون ایشان در خط مقدم جبهه حضور داشتند  هر چه تلاش کردم موفق نشدم از نزدیک ایشان را ملاقات نمایم . شهید پس از عملیات والفجر 8 و در نوروز سال 1365 برای دیدار آخر به منزل عزیمت که متأسفانه من در آن زمان در یکی از مناطق عملیاتی غرب حضور داشتم و موفق به زیارت ایشان نشدم .

دو سه روز قبل از شهادتش ،نامه ای از شهید به دست من رسید که بیشتر شبیه یک وصیت نامه بود تا یک نامه معمولی، چون در آن نامه سفارش به پرداخت خمس و زکات و محل دفن و حلالیت گرفتن از دوستان و آشنایان سفارش کرده بود و تاکید کرده بود جنازه اش به خانواده نمی رسد و جز شهیدان گمنام می شود، از من خواسته بود تا مادر را دلداری دهم و آماده پذیرش شهادتش کنم.

شهید که در چندین عملیات شرکت داشته و بارها مجروح شده بود و حتی مجروحیتش را از مادرش مخفی می کرد ، یقین داشت که شهید می شود چون قبلا خواب شهادتش که دیده بود وبرایم تعریف کرده بود از من خواست که مادر را آماده پذیرش شهادتش کنیم. من کلاً فرو ریختم.

نیروهای بعثی در قسمتی از منطقه عملیاتی فاو که به دریاچه ی نمک معروف بود تک سنگینی زده بودند و شهید و رزمندگان  تحت امرش نیز جزو نیروهای اصلی عمل کننده برای مقابله با تک دشمن در منطقه  به شمار می رفتند ، خودم را با همه مشکلات به مقر ل نجف  رساندم، برادران لشگر نجف اشرف را دیدم به سمتشان رفتم ، وقتی رسیدم تیپ شرکت کننده عملیات و گردانی که شهیدسید جعفر در آن شرکت داشت همگی ناراحت و غمگین مرا در آغوش گرفتند و گریه می کردند، در آنجا بود که متوجّه شدم برادرم شهید شده است.نحوه ی شهادتش را پرسیدم، وقتی تعریف کردند به این نتیجه رسیدم همانطور شهید شده است که در خواب دیده بود و پیکرمطهرش هم در همان دریاچه نمک باقی مانده است!

در نهایت به من یک ساک که در آن وسایل و لباس هایش بود و یک نامه از لشگر نجف اشرف به من دادند و گفتند: که خبر شهادتش را باید خودت به خانواده ات بدهی، من که خبر شهادت همرزمانم  را بارها به خانواده هاشان داده بودم ،  حالا نمی دانم چرا اینقدر برایم سخت شد و دست و پایم سست شد، راستش دلم بیشتر برای مادرم می سوخت چون یادم می آمد که با چه دشواری هایی ما را بزرگ کرده بود و حالا که باید منتظر به ثمر رسیدن آرزوهایش برای پسرش باشد خبر شهادتش را به او بدهم. دنیا دورسرم چرخید. خدا برای هیچ کس نخواهد که خبر درگذشت عزیزترین کس را به خانواده بدهد.
با همه مشکلات و دشواری ها، مرخصی گرفتم و با دو ساک که یکی مال خودم و دیگری مال شهید بود راهی گیلان شدم. در راه نگران بودم چگونه به مادرم بگویم و چون پدرم هم در جبهه بود ، کارم به مراتب سخت تر می شد. سرکوچه محلمان که رسیدم به سختی از ماشین پیاده شدم. پاهایم توان ایستادن نداشت. اولین بار بود که سنگینی بدنم را روی پاهایم احساس می کردم  البته که این سنگینی ، جسمی نبود بلکه مصیبت جانفرسای شهادت برادر بود که پاهایم را سست می کرد ، نگران این بودم که با خبر شهادت برادرم ، برای مادرم اتفاقی بیفتد.

به خانه که نزدیک شدم ، همسایه ها مرا دیدند و خوشحال به همدیگر می گفتند که سیّد جلال آمده ، و بچه ها و برادر ها و خواهر های کوچکم به سوی من می آمدند و مرا در آغوش می گرفتند.مادر با لبی خندان به سوی من آمد و مرا در آغوش گرفت و ساک شهید را شناخت و رو به من کرد و گفت چرا ساک سیّد جعفر همراه من است؟

من در آن لحظه نتوانستم واقعیت را به او بگویم و گفتم توی این ساک لباس های سیّد جعفرِ بهم داد تا به خانه بیاورم شسته شود و خودش هم عنقریب خواهد آمد ! کمی آرام شد ولی نگرانی و دلواپسی در چهره اش به وضوح دیده می شد. مدام سوال می کرد چرا تو و سیّد جعفر با هم مرخصی نیامدید؟ .می گفت: چرا نامه نداده؟ گفتم: نامه اش را به من داده و در کیفم است.مادر گفت: برایم بخوان، چشم هایم پر از اشک شد، برای آنکه نامه اش به نوعی وصیت نامه اش محسوب می شد.نامه را برداشتم، ولی اصل نامه را نخواندم از خودم متنی برایش خواندم تا قانع اش کنم. صلاح دانستم چون پیکر شهید مفقود است، مدتی موضوع را مخفی نگه دارم. دوباره راهی جبهه شدم.

دو ماه گذشت مادرم مدام گریه می کرد و به برادر بزرگم  حاج سیّد حسین می گفت  که من فهمیده ام سیّد جلال چیزی را از من مخفی کرده، یا سیّدجعفر اسیر شده یا مجروح شده در بیمارستان است.

به هر صورت حاج سیّد حسین  را روانه جبهه می کند تا اطلاعاتی را از سیّد جعفر به دست آورد، هنگامی که حاجی  رو در جبهه دیدم که سخت پیگیر است، دیگر نتوانستم شهادت سیّد جعفر را مخفی نگه دارم و واقعیت را به او گفتم، با من به سختی دعوا کرد، می دانستم حق با او است. همراه حاجی راهی شدیم تا خبر شهادت سیّد جعفر را بعد از 3ماه به مادربدهیم. اخوی همچنان از دست من بشدت عصبانی بود.هر چه نزدیک می شدیم نگرانی و استرس را در چهره برادرم می دیدم و در آخر نتوانست خودش را کنترل کند. اشک هایش جاری شد. او هم به این نتیجه ای رسیده بود که من چند ماه پیش رسیده بودم،که تحمل این خبر برای مادرمان بسیار سخت است.به این نتیجه رسیدیم که به منزل پسرعمو که ازکادر پزشکی بیمارستان بندرانزلی بود برویم تا او را همراه خودمان ببریم تا اگر اتفاقی افتاد آنجا باشد.

لحظات سختی بود ، به خانه که رسیدیم، مادر که در حیاط بود، همین که چهره مضطرب ما و پسر عمویم  رو دید، متوجه شد که پسرش شهید شده است. ناخودآگاه پاهایش سست شد. و زمین خورد و سینه خیز خود را به ایوان خانه رساند. با شنیدن صدای گریه های مادرم همسایه ها خود را به منزل ما رساندند.مادر از ما می خواست با او کاری نداشته باشیم.خود را به سختی به اتاق شهید رساند. کتاب هایش را می بوئید که دستانم یارای نوشتن آن صحنه های سخت و دردناک آنروز را ندارد.

فردای آن روز حاج سیّد حسین  با هماهنگی بنیاد شهید طبق وصیت شهید ، قطعه ای در بقعه آقا سید شرف الدین برای سید جعفر در نظر گرفته شد و طی مراسم  با شکوهی ساکی را که همراه خود آورده بودم و لباس های شهید در آن بود به عنوان یادبود تشییع کردیم و به خاک سپردیم تا مادر کمی آرام بگیرد. گرچه اینها کمی از درد و آلام  مادرم را تسکین میداد.

سال 1367 قطعنامه توسط حضرت امام پذیرفته شد، منافقان از این فرصت استفاده گردند و به کشور ما حمله ور شدند که با رشادت های رزمندگان و مردمی که با یک پیام حضرت روح الله راهی جبهه شده اند و دشمن را در هم کوبیدند.من هم بعد از 6ماه به گیلان برگشتم ولی مادرم همچنان چشم به راه پسرش بود که شاید اسیر باشد دلش آرام نمی گرفت.در همین حین تنها دایی ام بر اثر سکته از دنیا رفت و سختی های مادرم بیشتر شد. حدود دو سال پس از جنگ  پس از مذاکرات ایران و عراق برای آزادی اسراء ،  صدا و سیما اعلام کرد؛ که اسیران آزاد می شوند، مادرم هر روز پای تلویزیون می نشست شاید از گم شده اش نشانه ای پیدا کند. هر چقدر که ما می گفتیم شهید شده و مفقود الاجسد است، قانع نمی شد.هنگامی که آزادگان به کشور بازگشتند و نامی از سیّد جعفر برده نشد، تا حدی باور کردند که شهید شده است . پس از چندی  سپاه پاسداران اعلام نمود  گروه تفحص و تجسس تشکیل داده تا شهدای گمنام را پیدا و به خانواده هاشان تحویل بدهند. از آن به بعد مادر همیشه چشم به راه بود تا پیکر پسرش به دستش برسد. از طرفی پای مجروح شده  برادر دیگرم(سید جواد) که در سال  1361 در محور عملیاتی غرب کشور (منطقه کوماسی کردستان ) مجروح شده و عفونت کرده بود و درد زیادی را تحمل می کرد.  نگرانی و آلام مادرم را دو چندان کرده بود.  پدرم که تازه یک ماه از سپاه بازنشسته شده بود رو قانع کرد تا سید جواد را به تهران ببرد تا تحت درمان قرارگیرد.

خواست و مصلحت  الهی بر آن مقررشد که یک ساعت از رفتنشان نگذشته بود،بر اثر یک تصادف دلخراش به علت بی توجّهی و سرعت غیر مجاز راننده اتوبوس تهران – اردبیل  ، پدرم و برادرم(سید جواد) دارفانی را وداع گفتند. حتی تصور از دست دادن هم زمان دو عزیز بسیار سخت است و تحمل آن برای مادرم و ما به مراتب سخت تر بود. بارها با خود زمزمه می کردم که خدایا تورا به بزرگیت قسم صبری هم چون صبر زینب (س) به مادر ما عطا کن.پدرم (سیّد اسماعیل )و برادرم(سید جواد) را نیز در کنار مزار شهید(سید جعفر) در طی یک مراسم باشکوه به خاک سپردیم. مادر بر اثر مصیبت های وارده بسیار  نحیف و رنجور شده بود و همواره  نگران این بودیم که با یادآوری مداوم آن صحنه های دردناک اتفاقی برایش  بیفتد.

حدود14 سال از آتش بس گذشت و مادرم هم چنان در انتظار یافتن نشانه ای از پیکر فرزندش بود. آن زمان من در لشگر 16 قدس گیلان بودم که خبر آوردند که پیکر مطهر شهیدشما پیدا شده است و همراه با کاروان از جنوب به سمت گیلان در حرکت است. این بارهم رساندن این به دوش من افتاد، با مسئول کاروان شهداء صحبت کردم و برایش از وضعیت جسمی و روحی مادرم گفتم، قانع شد که پیکر شهید را به من تحویل داده و شهید را از تشییع  به صورت کاروانی خارج نماید. تابوتی که پیکر شهید درآن بود از مسوول کاروان شهداء تحویل گرفتم و همراه با سرهنگ جمائیلی(یکی از مسوولین تیپ محرم لشکر قدس گیلان) با خودرویی  که دراختیار داشتیم ، پیکر شهید رو شبانه به محل کار بردیم و در اتاق کار خودم گذاشتم، به سرهنگ گفتم: من همینجا می مانم، آن بنده خدا هم گفت: با هم می مانیم.

پاسی از شب گذشته بود خوابم نمی برد، و بی تابی امانم را بریده بود وقتی نشستم دیدم همکارم هم بیدار است، گفت: چی شده؟ گفتم: قانع نیستم باید با چشمان خودم پیکرش را ببینم.دو نفری پرچم بر روی سر تابوت شهید سید جعفر را برداشتیم و در آن را باز کردیم با چشمانی گریان و باحال و هوای عجیبی رو به رو شدیم که قلبم داشت از کار می افتاد و نمی توان آن صحنه را به روی کاغذ بی جان آورد.

دیدم همان جورابی که مجروح شده بود و به خاطر اینکه مادرم متوجه نشود پایش تیر خورده به پایش بود، همان جورابی که تالشی ها و ییلاقی ها به خاطر سرمای شدید آنرا می پوشند و بند بسیار بلندی دارد که شهید آن را دور پوتین خود پیچیده بود. عزیزانی که در گروه تجسس سپاه هستند با یک ظرافت خاص پیکر شهید را بیرون آورده بودند، ناخوداگاه دستم را به سمت پوتینش بردم، دستم به نخ جوراب خورد، دیدم به خاکستر تبدیل شد، به این فکر کردم چگونه عزیزان تفحص بدون اینکه خراشی بردارد آن را از خاک بیرون آورده اند.

در هر صورت یقین یافتم پیکر متعلق به شهید بزرگوار بود. فردای آن روز به منزل خواهر بزرگم رفتم و کل ماجرا رابرایش تعریف کردم، تا بلکه اومادرم را بتواند به آرامش برساند، و هنگامی که برای خبر از بنیاد شهید و سپاه می آیند زیاد بی تابی نکند. چون مادرانی که فرزندانشان مفقودالجسد می شوند برابری می کند با هزاران مادری که فرزندانشان شهید شده و جنازه فرزندشان بدستشان می رسید.

ولی امان از دل مادرم. هنگامی که خواهرم به مادرم گفت، مادرم به جلوی درب مقر تیپ محرم گیلان آمدند و اصرار داشتند که به داخل بیایند.سربازان از ورود ایشان جلوگیری می کردند.هنگامی که من رسیدم با بی تابی و گریه از من می خواستند اجازه دهم پیکرش را ببیند. من که می دانستم از آن هیکل رشید شهید جز چند تکه استخوان باقی نمانده است، به مادرم التماس کردم تا اجازه دهد مراسم نظامی برگزار شود و با یک مراسم ویژه پیکرش را تشییع کنیم. مادرم قبول نمی کرد. فرمانده تیپ محرم از صحنه منقلب و دگرگون شد و بی اختیار اشک می ریخت و دستورداد که دروازه را باز کنند. تابوت شهید در میدان صبحگاه بود تا آماده مراسم تشییع شویم. دو طرف سربازان و نظامیان بودند  تا پس از مراسم ویژه با دستان مردم تشییع شود. سربازان دو طرف را برای ادای احترام به عبور مادرم خالی کردند مادرم با دیدن تابوت پسر شهیدش پاهایش یارای حرکت نداشت مادر مرثیه می خواند.

همه حاضرین از ناله وسوز مادر اشک در چشمانشان نقش بسته بود ، و هم پای او بر زمین نشسته و گریه می کردند. مادرم به سختی خودش را به تابوت نزدیک کرد،پاهایش دیگر یارای راه رفتن نداشت،بر روی زمین نشست و با دست خود را بروی زمین می کشید تا هر چه زودتر به تابوت فرزند شهیدش برسد، با دستان مبارکش تابوت را باز کرد. و با پسر عزیزش صحبت کرد و می گفت: سیّد جعفر من ، تورا بزرگ کرده بودم چرا باز کوچولو شده ای؟ قنداقت چقدر کوچولو شده؟  آنقدر با او صحبت که از حال رفت و راهی بیمارستان شد. مادر چند ماه بعد از تشییع و به خاک سپاری شهید به رحمت خدا رفت تا فرزندش را در دیار باقی دیدار نماید. 

توضیح:                                                                                                                       

سیّد جلال منصوری (برادر شهید)  خود از یادگاران و فرماندهان دفاع مقدس بوده که در سال 1361 و در سن حدود 15 سالگی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام و تا پایان جنگ تحمیلی در مناطق عملیاتی جنوب و غرب حضور مستمر داشته و در عملیات های زیادی از جمله عملیات ؛ مرصاد ، بیت المقدس 7 ، والفجر 10 ، کربلای 5 ، بدر و . . . شرکت داشته است.

نظرات (8)
+ سعادات [ ایران ]
دردلی با شهید.
سلام
به خدا من خیلی شرمنده ام، می دونم که این شرمندگی فقط تو زبونه منه. می دونم که تو عمل هیچ چی ندارم، می دونم یه متر هم از راه شما رو نرفتم. می دونم تو پیچ و خم های زندگی فراموشتون کردم، می دونم آرزوهاتون رو زیر پا گذاشتم. می دونم وقتی از کراماتتون برامون گفتند باور نکردم. سید شهید بخدا شرمنده ام
پنج‌شنبه 5 تیر 1393 ساعت 14:35
امتیاز: 4 0
+ حاج حسین [ ایران ] http://www.val-asr.rzb.ir
سلام علیکم،برشما عزیز دل برادر تشکر و ممنون برشماهم پیشاپیش مبارک در پناه الله یاحق.
جمعه 18 بهمن 1392 ساعت 17:06
امتیاز: 11 0
پاسخ:
بسمه تعالی

7حدیث ناب از امام یازدهم حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
تقدیم به مدیران و نویسندگان وبلاگ والعصر
- هر که دوست خود را پنهانی اندرز گوید او را آراسته است.(1)
- هر که دوست خود را آشکارا نصیحت کند او را شرمنده کرده است.(2)
- هر که بر مرکب باطل سوار شود ، آن مرکب او را به سرزمین پشیمانی پیاده خواهد کرد.(3)
- هر که سرستش پارسایی ، طبیعتش گذشت و صفتش بردباری است ، دوستانش فراوان خواهند شد.(4)
- هر که نااهلی را ثنا گوید مور سوء ظن قرارگیرد.(5)
- هر که تخم نیکی بپاشد ، مسرت و شاددلی درو خواهد کرد.(6)
- هر کس تخم شر و بدی بپاشد ، پشیمانی درو خواهد کرد.(7)
+ حاج حسین [ ایران ] http://www.val-asr.rzb.ir
رهبرم تاج سرم دلم ز غربتت شکست

نبینم روزی بیاد که غم رو قلب تو نشست

تو فقط به یک نگاه به بسیجی اشاره کن

بعد بیا با شور و عشق خشم اونو نظاره کن
جمعه 18 بهمن 1392 ساعت 10:55
امتیاز: 9 0
پاسخ:
سلام بر حاج حسین عزیز از اینکه افتخار دادید و به وبلاگ سردار گمنام گیلانی سرزدید متشکرم.
پیشاپیش میلاد حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را به شما و جمع نویسندگان پایگاه فرهنگی - مذهبی والعصر تبریک عرض می نمایم.
التماس دعا - وبلاگ سردار گمنام گیلانی
+ سعادت [ فرانسه ]
بنام خد
سلام
با تشکر از شما برادر مومن و تشکر ویژه از اینکه کمر همت بسته تا شهید بزرگوار را به همه ما جوانان معرفی کنید تا شاید الگویی برای اینده ما باشد.امید به اینکه ما جوانان ادامه دهنده راه شهدا به خصوص شهید سید منصوری با این همه شجاعت دلاوری و روح بزرگ ایشان باشیم.
خاطره تکاندهنده ای بود بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم.طوری که به این همه رشادت و دلاوری و صبر شهید و اینکه اینقدر به فکر خانواده بخصوص مادر بزرگواراشان بوده اند حساده ورزیدم.امید اینکه با شهدای کربلا محشور شوند.التماس دعا
سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ساعت 21:47
امتیاز: 10 0
پاسخ:
با سلام و تشکر از نظر لطف حضرتعالی ؛
رهبر معظم انقلاب مدظله العالی:
من اعتقاد دارم همچنان که در دهه 60 جوانان این مملکت توانستند نام و پرچم اسلام را بلند و عزیز کنند، جوانان امروز هم با آگاهی و روشن بینی و صفایی که دارند، به فضل پروردگار خواهند توانست پرچم اسلام و عدالت و حقّانیت جمهوری اسلامی را در جهان به اهتزاز در آورند.

منتظر دیدار مجدد شما هستیم .

التماس دعا - خانواده شهید منصوری و مدیر وبلاگ سردار گمنام گیلانی
+ رضا [ ایران ]
سلام،پس ازمدت ها به ویژه در این هوای برفی زمستان که دلم هوای ریختن اشک در سوگ شهیدان علی الخصوص امام حسین (ع) را داشت ،این خاطره زیبا زنگار از دلم زدود ، سیدجان خداوند به شما خیر دنیا و آخرت دهد.
یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 22:37
امتیاز: 11 0
پاسخ:
سلام از اینکه لطف نمودید و دوباره به وبلاگ سر زدید و یادداشت گذاشتید ممنونم.

رهبر معظم انقلاب ( مدظله العالی):
نکته مهمی که در باب شهیدان ما وجود دارد، این است که شهدای ما اگرچه با بال و پَر احساسات پرواز کردند؛ اما راهنمای آنها عقل و منطق و استدلال بود. برای همین است که حرکت عظیم ایثار، شهادت، جهاد و فداکاری در کشور ما توانست در همه اقشار جامعه، در میان برترین فکرها و ذهنها و استعدادها، جای خود را باز کند.
+ سیده زینب [ ایران ]
با سلام و خسته نباشی به شما عموی خوبم که زحمت زیادی برای گرامیداشت یاد عمو جعفر می کشید; من زمان شهادت عمو نبودم، و زمانی هم که پیکرش بعد از 14 سال به اغوش خانواده برگشت، کودک بودم، به همین علت تصویر روشنی از ان روزها نداشتم، از پدرم که می دانم برایش یادآوری ان روزها خیلی خیلی خیلی سخت بوده، تشکر می کنم که باعث شد تصویر واضحی از ان روزها در ذهنم شکل بگیرد.
جمعه 11 بهمن 1392 ساعت 18:24
امتیاز: 10 0
پاسخ:
سلام دخترم از اینکه به وبلاگ منتسب به عموی شهیدت سر زندی و نظر گذاشتی ممنوم. انشاء خداوند متعال همه ما را جزو رهروان راه شهدای قرار دهد.

رهبر معظم انقلاب(مد ظله العالی)در باره ایثارگری و حماسه آفرینی شهدای عزیز در دوران دفاع مقدس به جوانان نسل حاضر می فرماید:

عزیزان من! امروز سالها از آن دوران مى گذرد. خیلى از شما جوانها دوران دفاع مقدس را ندیدید و درک نکردید؛ بعضى هم خاطره ى مبهمى از آن دارید. گذر زمان، حوادث را لحظه به لحظه از انسان دورتر مى کند. بعضى از حوادث فراموش مى شوند، مثل یک موج ضعیفى که از انداختن یک سنگى در یک استخر آبى به وجود مى آید - موجى هست، اما هر چه مى گذرد، لحظه به لحظه ضعیف تر مى شود و دقیقه اى نمى گذرد که دیگر خبرى از آن موج نیست - لکن بعضى از حوادث نقطه ى عکسند و گذر زمان آنها را ضعیف و کمرنگ نمى کند، بلکه برجسته تر مى کند.
یک روزى آنها خیال کردند توى این کشور انقلاب تمام شده؛ علت هم این بود که چند تا آدم غافل و نادان یا گفتند: انقلاب تمام شد، یا گفتند: اسم شهدا را دیگر نیاورید، یا گفتند: امام را باید به موزه ى تاریخ سپرد و از این حرفها! آن بى عقلهائى که از این حرفها مى خواستند براى سیاستهاى خودشان تحلیل درست کنند، باور کردند؛ خیال کردند انقلاب تمام شد. امروز که انسان نگاه مى کند، آثار یأس از آن تحلیل را در سخنان و در تحلیلهاشان مى بیند. از ملت ایران، از عظمت ایران، از استقلال ایران و از استعداد جوانهاى ایران، احساس واهمه مى کنند.
التماس دعا - وبلاگ سردار گمنام گیلانی
+ فیض [ نامشخص ]
سلام مطلب خوبی بود به خصوص آه و ناله دلسوز مادر شهید در هنگام دیدار و وداع با فرزند شهیدش . بسیار تکان دهنده و اثر گذار بود.
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 19:40
امتیاز: 12 0
پاسخ:
سلام و تشکر از حضورتان ، از اینکه حوصله کردید و وقت گذاشتید ممنونم، منتظر دیدار مجدد شما هستم.

رهبر معظم انقلاب (مد ظله العالی)
من به همه ى گویندگان، نویسندگان و کسانى که تریبونى در اختیار دارند، توصیه مى کنم: اگر صلاح این کشور و این ملت را مى خواهند، یاد شهیدان، نام شهیدان، خاطره ى شهیدان و بازماندگان آنها و جانبازان را گرامى بدارند.

التماس دعا - وبلاگ سردار گمنام گیلانی
+ آروین گندمی [ انگلستان ]
به نام خدا
با سلام و خسته نباشید،خاطرات این شهید بزرگوار را که توسط برادرش جناب آقای سید جلال گردآوری شده را مطالعه نمودم و بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم که یک انسان تا چه حد باید از جان گذشته باشد،که درد را با تمام وجودش حس میکرد اما برای اینکه مادرش را خندان ببیند تمام درد خود را مخفی کرد،و سید جلال که دارای روح بزرگ و قلب بزرگی است چون با تمام وجودش برادرش را دوست داشت و حتی بعد شنیدن خبر شهادت برادرش تا چند ماه برای اینکه مادرش را ناراحت نبیند لب به سخن نگوشود،و از خداوند منان خواستارم که ما جوانان را ادامه دهندگان راه شهدای قرار دهد.
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392 ساعت 18:41
امتیاز: 15 0
پاسخ:
سلام و تشکر از حضورتان و ممنون از اینکه وقت گذاشتید، منتظر دیدار مجدد شما هستیم.

امروز نسل جوان ما در برابر هر امتحانى مثل همان نسل جوان دوران جبهه است. بعضى با دیدن یک ناهنجارى در یک دختر یا پسرى در خیابانى یا در محیطى، فوراً قضاوت مى کنند که نسل جوان ما از بین رفت؛ نه آقا! آن وقت هم داشتیم. نسل جوان، نسل جوانِ مؤمنى است. در آزمونهاى دشوار است که یک ملت را مى توان شناخت؛ یک ملت در آزمونهاى دشوار خودش را نشان مى دهد. نخبگان یک ملت تأثیر خودشان را در سرنوشت کشورشان آن وقتى مى توانند نشان دهند که آزمایشهاى دشوار پیش بیاید.
رهبر معظم انقلاب (مد ظله العالی) ۱۳۸۵/۰۸/۱۸

التماس دعا - وبلاگ سردار گمنام گیلانی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :
      
شیعه آرت پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) سایت توابین 313 سایت جامع فرهنگی و مذهبی شهید آوینی بی نشـــان نصـــر TV پایگاه فرهنگی رایحه پایگاه فرهنگی مذهبی سلم پایگاه جامع فرهنگ ایثارو شهادت پایگاه فرهنگی بشیران منتخبی از دل نوشته های سردار شهید سیّدجعفرمنصوری خدایا من ! اگر گناهکارم دستی پر از نیاز سوی تو دراز کرده ام ، ای خدایا من ! تو بزرگی و من اسیر گناهم و پای بند و گروگان معاصی ام ، خدایا! به گناهانم که می نگرم به فزع می افتم ، به کرم تو می نگرم به طمع می افتم . ای خدای من! چگونه ترا بخوانم در حالی که گناهکار درگاهت هستم و چگونه ترا نخوانم در حالیکه از مهرت که در دلم جایگزین است خبردارم